بهار چون گذرد حسرت بهاری هست
حدیث عشق گل و نالهٔ هزاری هست
چنانکه گفت کسی، وصف عیش نصفالعیش
به یاد، رنگ می و بوی لالهزاری هست
شب شراب سر آید چو میپرستان را
نشان بادهٔ دوشین به سر خماری هست
نشست برف کهولت چو بر سر عشاق
به یاد، عهد گل و بوسی و کناری هست
چو روزگار گرفت آنچه داد و رحم نکرد
به خاطرت شب وصلی و انتظاری هست
اگر چه حسرت و رنج است یاد آن ایام
همین بود گر از آن کاروان شراری هست
برای یاد جوانی هم از جوانی ما
چو خاطرات دگر، عکس یادگاری هست
فسانهای است شگفت اینکه ننگری چیزی
به روزگار که بینی در آن قراری هست
عجب که گر ورق کاغذی نکو دارند
هزار سال بر آن نقشی و نگاری هست
ولی با همهٔ ادعا کم از ورقی
بشر به زندگی و عمرش اعتباری هست