شکوه ندارم که دل قرار ندارد
به که بسوزد دلی که یار ندارد
عشق نه عشق است گر بلا و غمش نیست
می‌نه که شور و شر و خمار ندارد
حیرتم آید که در زمانه چه دارد
آنکه به کف طرهٔ نگاری ندارد
بی‌رخت اردیبهشت زشت بود، زشت
هر که ندارد گلی، بهار ندارد
از زر و سیمش چه سود و خواسته و جاه
سیمبری آنکه در کنار ندارد
زادنِ همچون تو دختری به لطافت
مادر ایام انتظار ندارد
دیده‌ام آن زلف بی‌قرار و از آن شب
بی‌سر زلفت دلم قرار ندارد
گرمیِ بزمم ز آه سوختگان است
خام در این بارگاه بار ندارد
روزِ شمارت خدا کند که ببخشند
کشتهٔ عشق تو چون شمار ندارد
آنچه دلم شکوه دارد از سر زلفت
هیچ‌کس از جور روزگار ندارد
چشم عماد است و طاق آبروی جانان
نیست غم ار طاق زرنگار ندارد

دیدگاهتان را بنویسید