عزیزان داشتم دیوانهای، در این چمن گم شد
دلی از مال دنیا داشتم، آن هم ز من گم شد
سر شب بود که اینجا آمدم، گیسوی خوبان را
بجویید ای عزیزان، زانکه در این انجمن گم شد
نرفتم جای دیگر جز دمی کز خویشتن رفتم
بلی بیگانه گشتم چون دمی از خویشتن گم شد
نمیدانم کجا گم شد ولی آن شاه خوبان را
فزون گردید کانجا زیر شاخ نسترن گم شد
نمیدانم طلا یا موج دریا بود یا خورشید
که زد برقی و دل ناگاه در پیچوشکن گم شد
تو گویی جمله شب یک دم شد و نادیده برهم خورد
چو گرگی هجر شد پیدا و بوی پیرهن گم شد
برفت و رفت با او جمله نور و لطف و زیبایی
امیدی نیست باز آید دگر، چون جان ز تن گم شد