تواند باغبانت باغ را بیهوده در بندد
ولی نتواند ای گل بلبلت را بال و پر بندد
گل من جهد کن تا بلبلت را بیشتر خواهی
درِ گلزار را هرچند بر ما بیشتر بندد
دل ما را به هم راهی است پنهانی که می‌آیم
به کویت از رهی دیگر اگر راهی دگر بندد
دلم با نور مه می‌آید و باد سحرگاهی
مگر در بر رخ نور مه و باد سحر بندد
رقیبا رو دعایی کن که عشق از ما زوال آید
که نبود در جهان دستی که دست عشق بربندد
چه زیبا بسته بودی دوش آن نازک کمر جانا
چنین زیبا ندیدم کس به قتل ای مه کمر بندد
بسی تلخ است بی‌نوش لبانت زندگی کردن
مگر عاشق دل دیوانه در صبر و ظفر بندد
شکیبایی دگر صورت نبندد اهل معنی را
همان بهتر کز اول بیدل از خوبان نظر بندد
جهان را بی‌تو رنگی نیست می‌آیی سر راهش
که می‌خواهد عمادت از جهان بار سفر بندد

۲۳ مرداد ۱۳۲۵

دیدگاهتان را بنویسید