چه جرم کرد دلم ای سپهر بی‌بنیاد
که همچو گوی ز چوگان غم نگشت آزاد
تو را نه مرتبهٔ عشق و دلبری دادند
طلاق داد مستت ای سست مهر سخت نهاد
عروس دهر به هر تاب زلف رازی بست
دریغ و درد که کس حلقه‌ای از آن نگشاد
مجوی چاره ز دانش که پیش راز جهان
ز بینوایی خود عقل می‌زند فریاد
بزرگ درد شگفتی است جهل آدمیان
چه کرده‌ایم که بر ما برفته این بیداد
به عیش کوش و ز سر باد کبر بیرون کن
که عمر تست چراغی نهاده در ره باد
حدیث خواجهٔ شیرین سخن به یاد آمد
اگرچه هیچ زمانم نمی‌رود از یاد
«قدح به شرط ادب گیر زانکه ترکیبش
زکاسهٔ سر جمشید و بهمن است و قباد»
به چشم خویش جو بینی که چیست آخرکار
بگیر جام و مخور غم که هرچه بادا باد

دیدگاهتان را بنویسید