شرح حرمان ما مختصر نیست
شام هجران ما را سحر نیست
من تو را دوست میدارم ای ماه
لیک این دوستی را ثمر نیست
ای درخت برومند هستی
از تو ما را هوس برگ و بر نیست
دوستت دارم ای ماه، گیرم
کت خبر هست یا خود خبر نیست
لیک این دوستی را همانا
حاصلی غیر خون جگر نیست
درد سر بود عمر سراسر
این یکی هم بجز دردسر نیست
چرخ را تا که من هستم ای عمر
از دیار مروت گذر نیست
رنج را تا که من هستم ای دل
جایی از جان من خوبتر نیست
ناله را تا که من هستم ای عشق
در دل سنگ خوبان اثر نیست
با من این آسمان در ستیز است
و آسمان و زمینی دگر نیست
هرکه دارد به دنبال من چشم
جز به دنبال غم رهسپر نیست
نازنینا چه میخواهی از من
عشق، دیگر مرا این هنر نیست
چشم بدبین من دیگر ای مه
لایق نور شمس و قمر نیست
مخمل ابر، خار است پیشش
گل دگر آن بت عشوهگر نیست
سبزهزاران صفائی ندارند
صبح را نور و رونق دگر نیست
از دل من چه پرسی که چون است
جز یکی کودک محتصر نیست
ساز بگسسته تارم که دیگر
نالهام را اثر یا ثمر نیست
اینچنین نامرادی اگر هست
زنده، اعجاز و شذّونذر نیست؟
ای خداوند بالا و پستی
رحم بر بیدلانت مگر نیست؟
تنگ شد دل، به من رحمت آور
این قدر رنج حدّ بشر نیست
دل شکستند آنان کشان هیچ
فکر پادافره و خیر و شر نیست
حیف از آن روزگاری که بگذشت
غیر یادی از آن در نظر نیست
ای شب تیره بس دیر ماندی
گوئیا عمر من در گذر نیست
یارب این شام را هم سحر کن
گرچه امشب ز فردا بتر نیست