هیچ
خوش طرفه دیاری است سخن هیچ و هنر هیچ
شاه خوبان
امشب از باده عمادت شده چون چشم تو مست
با خواجه
ما را به چشم مست تو تاب نظاره نیست
رشته امید
چون لاله مرا بیتو به کف جام مدام است
نگاه تو
رخ نگار مرا طرۀ سیاه گرفت
مذهب دیوانه
دیری است که در معبد عشق صنمی نیست
یکیست
پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکیست
یاد باد
یاد باد آن که مهر رسم جفا یاد نداشت
نیم مست
نیم مستم کردی ای ساقی منه ساغر ز دست
پری ناز
از بهشت است بدین خانه دری باز امشب
خبرها بود
نمیشد کاشکی دیشب سحر شب
مهمان خدا
پیدا شد و پیدا شد، گمگشتهٔ ما امشب
آهنگ جنون
باز آهنگ جنون میزنی ای تار امشب
بیا به خوابم
تو را به جانِ مستان مده شرابم امشب
بس کن ای دل دیوانه
بس کن ای دیوانه دل، زین جانگداز افسانه امشب
گردش ایام
بیتو از کام نمانده است به جز نام مرا
دهر بیبنیاد
خصم اهل حال دیدم دهر بیبنیاد را
حدیث جدایی
دیگر امید نیست که بینیم یار را
ناله و بیمار
عمر گرامی رفت بر سر پندارها
غمگسار
تا به کی گویم که یار آید، قرار آید مرا
هنگامهٔ هجران
ای دل تو ندانستی قدر گل و بستان را
نقش ازل
بعد از این رحم مکن بر دل دیوانۀ ما