اول گام

بیا ای آنکه بی آرایش و پیرایه زیبایی

نخل امید

ای که جان‌بخش‌تر از باد بهار آمده‌ای

تماشایی

راستی بُتا داری چهره‌ای تماشایی

جدایی

دلم خون گشته امشب از جدایی

اسیر

بگذشتی و ندیدی گذرِ اشکی و آهی

دریای غم

نه به دل شوری و شوقی نه به سر مانده هوایی

پند تلخ

مرغ بی‌بال و پری را واژگون شد آشیانی

داغدیده

امشب چه خوش به بستر ناز آرمیده‌ای

امروز

امروز چه زیبا و دلآرا شده بودی

خُم خالی

بعد از این ما را به گیتی غیر حسرت نیست کاری

خریدار

دارم بتی شنگی، ماهی، قدح‌نوشی

پروانه

دلم دیوانه شد، دیوانه شد، دیوانه دیوانه

گلبرگ

گلبرگ برد رشک به رنگ بدن تو

عشق

ای مطرب هنگامه جو از عین و شین و قاف گو

ای دوست

ای دوست هرچقدر نشستم به پای تو

سرگردان

چه می‌پرسی؟ مپرس از من نگارا حال زار من

ترک او کن

ترک آن بدخو مکن ای دل به بدخوئیش خو کن

یک نفس

از گونه‌ای دیگر بود فریاد درد افشان من

فرشته

ای نرگست زمانه به چشمم سیاه کن

بیا که

بیا که بی‌تو به جان آمدم ز جان دادن

بهانه

شبی که نکته زلفت گرفت خانهٔ من

کلید باغ

ز خود تا وارهی بِستان کلید باغ از مستان

حسرت

اى کاش چو پروانه پرى داشته باشم

دام و دانه

با کی از دامان دل را همّت از میخانه گیرم

باغ جنون

همه با یار خوش و من به غم یار خوشم

گمشده

من در این ویرانه منزل گنج‌ها گم کرده‌ام

امشب

امشب ز باده آتش دل باد می‌زنم

غمی خواهم

ز شادی‌ها به جان آمد دلم یارب غمی خواهم

یاد او

دلی آشفته‌تر از زلف آن آشفته مو دارم

افسانه

ندارد هیچ کس باور مرا، افسانه را مانم

بی سحر

چونان شباهنگ بیمار، در بی‌سحر شام تارم

صدا

گاه اگر می‌خواست دل ترک صدایی داشتم

صد شُکر

ما بی‌سر و پایان سر و پا را نشناسیم

رحم و عشق

گفته‌ای جانا که می‌سوزد به حال او دلم

حدیث آشکار

نه کافر نه مؤمنم، کی‌ام، چی‌ام، چه کاره‌ام؟

سنگ جفا

مستم، ز من مپرس کی‌ام یا کجایی‌ام

غم کهن

گرچه آب و آتش را جمع در سخن دارم

یاد دوست

باغی نبوده‌ایم که رنج خزان بریم

تازیانه

رنگ جنون گرفت ز داغت فسانه‌ام

ورد زبان

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم

گوهر یکتا

اشک‌ها آهسته می‌لغزند بر رخسار زردم

کابوس

رفتی و دمساز شد کابوس در بیداری‌ام

شب هجر

شب هجر است و باز از دوریت تاب و تبی دارم

حسب حال

سرم بر سینهٔ یار است، از عالم چه می‌خواهم؟

شباهنگ

مجنون عشقم، با کسی کاری ندارم

فردا

تا کی به امید تو ای فردا نشینیم

نشانی

تا مگر مرغ غمت گم نکند خانهٔ دل

گل

آمد گل و شکفت دلم از صفای گل

هنوز

پای تا سر شوق و سر تا پا دل و جانم هنوز

ابر رحمت

دمم را جز غم و حسرت نباشد همدمی دیگر

خوشتر

ای ساغر من، ای من، ای از من و ما خوشتر

آتش پنهان

تو جان منی بی‌تو و بی‌جان چه توان کرد

عالم عشق

عالم عشـق چـه دانـند هـوسـبازی چـند

نقش آرزو

ما را ز خاک میکده‌ها آفریده‌اند

طالع ما

چون عمر چرا رفت و دگر باز نیامد

درد عشق

فصل عشق آمد و فکر می و مینا کردند

تو که

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

سودای من

امشب از راه هوا ساغر سبویم می‌رسد

کشور عشق

چو چنگ و غلغلِ مینا به هم درآمیزند

وفا

دامن از چنگ غم یار رها خواهم کرد

کاش

آن که رخسار تو را این همه زیبا می‌کرد

ساز خدا

هوای کوی تو کی حسرت بهشت گذارد

رندان

رندان چو جام‌های لبالب به هم زنند

گمشده

عزیزان داشتم دیوانه‌ای، در این چمن گم شد

وحشی

بی‌روی توام دل نگشاید

بی سحر

ترسم این تیره شب را دگر سحر نباشد

بوی جنون

به تماشا دلم از دیده برون می‌آید

هیچ

خوش طرفه دیاری است سخن هیچ و هنر هیچ

ای کاش

ای خوش آن تن که در این آتش تب جان شده است

گاه گویم

ای بلای بالا، نمی‌رنجی اگر از حرف راست

سرگذشت

حکایت من و آن گل ز سرگذشت، گذشت

فتوای خرد

اندر این عالم که جز خواب و خیالی بیش نیست

دلربا

ای من غلام همت آن دل که جای توست

عکس

بهار چون گذرد حسرت بهاری هست

بی خبری

جز بی‌خبری در همه عالم خبری نیست

وصل

عاقبت مهر درخشید و شب تار گذشت

شاه خوبان

امشب از باده عمادت شده چون چشم تو مست

با خواجه

ما را به چشم مست تو تاب نظاره نیست

رشته امید

چون لاله مرا بی‌تو به کف جام مدام است

یکیست

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکیست

یاد باد

یاد باد آن که مهر رسم جفا یاد نداشت

نیم مست

نیم مستم کردی ای ساقی منه ساغر ز دست

پری ناز

از بهشت است بدین خانه دری باز امشب