یادگار دوست
ما را به جز غم تو مبادا به دل غمی
اول گام
بیا ای آنکه بی آرایش و پیرایه زیبایی
درد و دوا
ای دل دیوانه چرا میروی؟
نخل امید
ای که جانبخشتر از باد بهار آمدهای
تماشایی
راستی بُتا داری چهرهای تماشایی
پیمان شکن
از سر زلف تو پیداست که پیمانشکنی
قصهای از زبان دل
دل کشدم به هر زمان بر سر راه خانهای
مستحق جام
هرچند دیرگاهی است قصد جفا نداری
جدایی
دلم خون گشته امشب از جدایی
اسیر
بگذشتی و ندیدی گذرِ اشکی و آهی
کیستی، چیستی؟
سحر آمیخت به جان شب و شب گشت هوایی
عاشق عشق
تو که درد دل دیوانهٔ من میدانی
آرزوی گمشده
ای آرزوی گمشده، مهمان کیستی
دریای غم
نه به دل شوری و شوقی نه به سر مانده هوایی
پند تلخ
مرغ بیبال و پری را واژگون شد آشیانی
ای آسمان
ای آسمان مگر دل دیوانهٔ منی
ترس و لرزی …
تازه باور کرده بودم در جهان هست یاری
داغدیده
امشب چه خوش به بستر ناز آرمیدهای
اشکهای دیدهٔ رسوا
امشب ندانم ای بتِ زیبا چه میکنی؟
گناه محبت
سر ز بالین به چه امید برآرم سحری
سایهٔ دیوار
مائیم و دلی پرخون از جور پری رویی
پردهٔ پریشانی
تا دلی است، خوبان را به که باشد ارزانی
امروز
امروز چه زیبا و دلآرا شده بودی
زندهٔ زیبایی
بسیار مکن با ما سرپنجه به دانایی
بارش رحمت
سر و پای تو بنازم که همه جان و جمالی
خُم خالی
بعد از این ما را به گیتی غیر حسرت نیست کاری
خریدار
دارم بتی شنگی، ماهی، قدحنوشی
نشانهٔ عشق
مرا چو دست دهد صحبت شکر دهنی
که دیده
رندی چو من خراب که دیده
پروانه
دلم دیوانه شد، دیوانه شد، دیوانه دیوانه
گلبرگ
گلبرگ برد رشک به رنگ بدن تو
عشق
ای مطرب هنگامه جو از عین و شین و قاف گو
ای دوست
ای دوست هرچقدر نشستم به پای تو
مُهر مِهر
مست گشتم که شود دل نفسی غافل از او
سرگردان
چه میپرسی؟ مپرس از من نگارا حال زار من
ترک او کن
ترک آن بدخو مکن ای دل به بدخوئیش خو کن
طالع بیدار
بیتو بار زندگی ای دوست نتوانم کشیدن
لاله میدمد
فصل گل غنیمت دان، فکر جرعهای مِی کن
صبح امید
هوسبازی و خودنمایی مکن
بعد از هزار سال …
تا برده روزگار تو را از کنار من
دولت انزوا
تازه به دولتی رسید این دل بینوای من
خورشید پرست
مستم من و مستم من، شیدای الستم من
وعدهٔ دیدار
هست فردا وعدهٔ دیدار من
یک نفس
از گونهای دیگر بود فریاد درد افشان من
عالم تغییر
مرا خصمی بود دل، نام بارش رنج و فوتش خون
فرشته
ای نرگست زمانه به چشمم سیاه کن
خوب شد آمدی
رفته بودی تو و دلمرده ز رفتار تو من
بیا که
بیا که بیتو به جان آمدم ز جان دادن
ای هزاردستان
قدر یار خود دان، ای هزار دستان
جغد را دل گرفت
دل ز بی عشقی به جان آمد، چه شد جانان من؟
بازی شگفت
بیرون خرام از تن و جان را نظاره کن
دنیا وفا ندارد
شبهای ماهتاب است، مخصوص یار دیدن
آه بی اثر
ای دل خون شده یار دگری پیدا کن
زهر بوَد غم ای صنم
عمر من و جان من، ای بت دلربای من
بهانه
شبی که نکته زلفت گرفت خانهٔ من
فراق همنوا
در قفس آن پویک دستان سرایم را ببین
آتش جاوید
سوخت از داغ ستم لالهٔ باغ دل من
کلید باغ
ز خود تا وارهی بِستان کلید باغ از مستان
زمستان جاوید
زان شب که رفتى از چمن اى همزبان من
حسرت
اى کاش چو پروانه پرى داشته باشم
شوق دیدار
شب چارده ماه و دور از آن رخ ماهم
دام و دانه
با کی از دامان دل را همّت از میخانه گیرم
باغ جنون
همه با یار خوش و من به غم یار خوشم
تهمت شیرین
من این بیماری از هر تندرستی نیک تر بینم
گمشده
من در این ویرانه منزل گنجها گم کردهام
امشب
امشب ز باده آتش دل باد میزنم
غمی خواهم
ز شادیها به جان آمد دلم یارب غمی خواهم
یاد او
دلی آشفتهتر از زلف آن آشفته مو دارم
افسانه
ندارد هیچ کس باور مرا، افسانه را مانم
بی سحر
چونان شباهنگ بیمار، در بیسحر شام تارم
صدا
گاه اگر میخواست دل ترک صدایی داشتم
حسرتنامه
راست گفتی ماه من امشب که من در آسمانم
صد شُکر
ما بیسر و پایان سر و پا را نشناسیم
رحم و عشق
گفتهای جانا که میسوزد به حال او دلم
صحبت فرزانه
برخیز تا پناه به میخانهای بریم
حدیث آشکار
نه کافر نه مؤمنم، کیام، چیام، چه کارهام؟
بگذار بگریم
عیبم مکن ای دوست اگر زار بگریم
که میبندد به زنجیرم؟
کجا رفتی که هر روزی که رفت از عمر دلگیرم
سنگ جفا
مستم، ز من مپرس کیام یا کجاییام
غم کهن
گرچه آب و آتش را جمع در سخن دارم
یاد دوست
باغی نبودهایم که رنج خزان بریم
تازیانه
رنگ جنون گرفت ز داغت فسانهام
ورد زبان
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
گوهر یکتا
اشکها آهسته میلغزند بر رخسار زردم
میِ دوشین
دوش بسیاریِ می باز ببرد از دستم
کابوس
رفتی و دمساز شد کابوس در بیداریام
عاشق توفان
به جز اینکه تو را دوستتر از جان دارم
مهر نکویان
امشب چو لاله داغ تو بر جان نهادهایم
هوای دیگر
ز بامی دیگرم، در سر هوای دیگری دارم
شب هجر
شب هجر است و باز از دوریت تاب و تبی دارم
محنت خریده
هیچ میدانی من از آن شب که رخسار تو دیدم
خواب پریشان
چند گیسوی تو در دست رقیبان بینم
با همه بیخبری
گرچه ساقی نپسندید دمی هشیارم
حسب حال
سرم بر سینهٔ یار است، از عالم چه میخواهم؟
شباهنگ
مجنون عشقم، با کسی کاری ندارم
سر به گریبان
برو ای دوست که ما دست به دامان خودیم
فردا
تا کی به امید تو ای فردا نشینیم
کجاست آنکه
تنم ملولتر از جان و جان بتر ز تنم
خیمهٔ خیام
بخند ای ماه بر حالم که خوش کردی فراموشم
کجا رفتی
کجا رفتی که رفت از دیدهام دل
ماجرای دل
سوزد دل از برای من و من برای دل
نشانی
تا مگر مرغ غمت گم نکند خانهٔ دل
گل
آمد گل و شکفت دلم از صفای گل
مرحبای عشق
وه چه خوش آمدی بیا ای عشق
یادگار خونین
کردم به دست خویش به روزگار خویش
رها نمیکنمش
شکست پنجهٔ پرهیز زلف پرشکنش
شاپور نیاکان
یاد شاپور نیاکان و لب خندانش
شب و ماه و آفتاب
به یاد چشم تو دارم دلی خراب هنوز
بیگانه نواز
دلم آشفتة آن مایة ناز است هنوز
هنوز
پای تا سر شوق و سر تا پا دل و جانم هنوز
ز خواجه شنو
دلا به طبع خداداد و بخت خویش بناز
موکب خرداد
بیا که گل طربانگیز شد ز باد بهار
برای بهار
بیا که در رخ تو بنگرم صفای بهار
ابر رحمت
دمم را جز غم و حسرت نباشد همدمی دیگر
گرچه مستم
گرچه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر
پردهٔ هول
ز سفر نامده رفتی به سفر بار دگر
خوشتر
ای ساغر من، ای من، ای از من و ما خوشتر
طرفه گدایی
دیگر هنری آه شرر بار ندارد
آتش پنهان
تو جان منی بیتو و بیجان چه توان کرد
اوستاد عشق
عشق قادر نیست تا آخر دل را شاد دارد
درد بزرگ
چه جرم کرد دلم ای سپهر بیبنیاد
عالم عشق
عالم عشـق چـه دانـند هـوسـبازی چـند
چه خواهد شد
شبی ای فتنه گر مهمان من باشی چه خواهد شد؟
دشمن خویش
هرکس که دلی چون دل ما داشته باشد
گل همیشه بهار
می را پی بالای خمار آفریدهاند
یادگار تو
خوش آن زمان که مرا نیز طرفه یاری بود
نقش آرزو
ما را ز خاک میکدهها آفریدهاند
طالع ما
چون عمر چرا رفت و دگر باز نیامد
راز پنهان
یک شب به روی روز سحر دیده و انکرد
درد عشق
فصل عشق آمد و فکر می و مینا کردند
خواب و خیال
از هوس بگذر که از خونِ کسی بگذر ندارد
آه از این جور
در شگفتم که چرا این همه آزارکنند
تو که
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
سودای من
امشب از راه هوا ساغر سبویم میرسد
شراب حلال
چه مژده بهتر و خوشتر که یار میآید
کشور عشق
چو چنگ و غلغلِ مینا به هم درآمیزند
وفا
دامن از چنگ غم یار رها خواهم کرد
چو غم زیاد شود
نصیحتی است که باید همیشه یاد کنید
کاش
آن که رخسار تو را این همه زیبا میکرد
کوی خرابات
سحر حریر خیالت چو در برم گیرد
محنت هجران
از تو ای چشم سیه صرف نظر نتوان کرد
ماه من گفت…
قصر امید مرا شعله به دندانه رسید
سفر بی دوست
خوش آن که عمر گرانمایه را هدر نکند
بوی خون میآید از این دشت
گر لبت بوسهای نارد، داد دشنامی تواند
ساز خدا
هوای کوی تو کی حسرت بهشت گذارد
دیوانهتر
دل من نیست این دل دلبرا گر از تو برگردد
جهان را بی تو رنگی نیست
تواند باغبانت باغ را بیهوده در بندد
دارد، ندارد
باغ این جمعیت لطف و صفا دارد، ندارد
حسرت میخانه
اهل گردم، دل دیوانه اگر بگذارد
خیال محال
من ز بیداد تو هرگز نکنم ناله و داد
بهار بی یار
مرا چه باک که فصل بهار میگذرد
رندان
رندان چو جامهای لبالب به هم زنند
ای صبح انتقام
دردا چو جان عزیز دل و نور دیدهاند
خوش آن شبها
ندارد آنکه دلداری چه کاری با جهان دارد
گمشده
عزیزان داشتم دیوانهای، در این چمن گم شد
وحشی
بیروی توام دل نگشاید
بی دوست
شکوه ندارم که دل قرار ندارد
ساقی باقی ۲
روزی مگر از سکه دگر زور و زر افتد
بی سحر
ترسم این تیره شب را دگر سحر نباشد
خوبتر از خوب
تو گل ناز منی، گر همه خار جگرند
بوی جنون
به تماشا دلم از دیده برون میآید
این همه لطف وصفا
جام طرب لاله از سوی تو دارد
هیچ
خوش طرفه دیاری است سخن هیچ و هنر هیچ
خانهٔ نفروخته
جز مهر و وفا دیگرم اندوختهای نیست
ای کاش
ای خوش آن تن که در این آتش تب جان شده است
گاه گویم
ای بلای بالا، نمیرنجی اگر از حرف راست
آرزو کم کن
از تو آنی دل دیوانهٔ من غافل نیست
سرگذشت
حکایت من و آن گل ز سرگذشت، گذشت
دیر آشنا
امید همرهی از بخت ما نباید داشت
مرغ توفان دیده
نسبتی ما را بدان رندان شاهدباز نیست
دم غنیمت دان
دم غنیمت دان که دنیا آرزویی بیش نیست
فتوای خرد
اندر این عالم که جز خواب و خیالی بیش نیست
ساقی باقی
پادشاهی که همه کون و مکان کشور اوست
دلربا
ای من غلام همت آن دل که جای توست
عکس
بهار چون گذرد حسرت بهاری هست
بادهٔ ما
آرزوی وصل تو عمر فنا کردن است
همین چند روزه
میکهن غم نو را شنیدهایم، دوست
چیست این آتش
چیست این آتش جانسوز که در جان من است؟
دل بیدوست
مرا چه کار که بس باغها و بستانهاست
شرمسار دل
گرچه جز بر سر گیسوی تو دل نتوان بست
خورشید من
خورشید من ز شمس فلک دیدنیتر است
ای باغ گل
دادت خدای هرچه از آن خوبتر نداشت
درد بی دوا
چنین خراب دلی کی دگر سزای من است
بی خبری
جز بیخبری در همه عالم خبری نیست
نالهٔ مرغ گرفتار
در جهان هرچه به اندازه بود یار کم است
عمر آن بود
عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت
وصل
عاقبت مهر درخشید و شب تار گذشت
شاه خوبان
امشب از باده عمادت شده چون چشم تو مست
مستی دو کس
من داغ چو تابستان و آن تازه بهارم مست
با خواجه
ما را به چشم مست تو تاب نظاره نیست
رشته امید
چون لاله مرا بیتو به کف جام مدام است
نگاه تو
رخ نگار مرا طرۀ سیاه گرفت
مذهب دیوانه
دیری است که در معبد عشق صنمی نیست
یکیست
پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکیست
یاد باد
یاد باد آن که مهر رسم جفا یاد نداشت
به یک گل بهار نیست
ما عاشقیم و خوشتر از این کار، کار نیست
نیم مست
نیم مستم کردی ای ساقی منه ساغر ز دست
پری ناز
از بهشت است بدین خانه دری باز امشب
خبرها بود
نمیشد کاشکی دیشب سحر شب
مهمان خدا
پیدا شد و پیدا شد، گمگشتهٔ ما امشب