دیگر امید نیست که بینیم یار را
آن صید گشته آهوی شاعر شکار را
بلیل به انتظار گلی مانده تا بهار
من با چه انتظار بخواهم بهار را
چون نی دگر حدیث جدائی است بهر من
آهنگ باد و زمزمه جویبار را
شد آنکه سایه روشن مهتاب می‌ربود
بر یاد زلف یار دل بی‌قرار را
شد آنکه نعرهٔ دل مستم به مه رسید
چون می‌شنید نالهٔ جانسوز تار را
شد آنکه مست و واله و بی‌خویش می‌شدم
در شامگاه، گیتی افسانه‌بار را
گیرم هزار ماه دگر زآسمان دمند
روشن نمی‌کنند شب هجر یار را
آری مسلم است که مرگ است بهر من
گر هست صبح صادقی این شام تار را
اوخ که دل چو گیسوی زرتار او ندید
دانست قیمت دل امیدوار را
در انتظار مرگ نفس می‌کشیم و نیست
یارب مباد کس کشد این انتظار را
از کوه‌ها گذشته فلک هم نمی‌کشد
این بار هجر و این غم دنباله‌دار را
بگذاشتی به دوش دل ناتوان من
باری که پشت می‌شکند روزگار را
یا جان من بگیر چو جانان من ز من
یا بازده نگار من سوگوار را

 

دیدگاهتان را بنویسید