عاشق زارم و بر خویش نبندم این را
کو طبیبی که کند چاره دل مسکین را
سینهات سوخت ز فریاد و نگفتی واعظ
به چه تدبیر کنم نرم، دلی سنگین را
نگهت غارت دین کرد و خدا میداند
بهر این روز نگه داشته بودم دین را
عجبی نیست که رقصان بود آن سنبل زلف
روز و شب بوسه زند برگ گل و نسرین را
غصهای نیست که فرهاد به تلخی جان داد
حیفم آمد که نبوسید لب شیرین را
هفتهای رفت و ندیدم رخ ماهی که جز او
هیچ روئی نکند شاد دل غمگین را
با چنین طبع دلاویز و گوهربار بجاست
یک دو بوسی صله بخشی تو عمادالدین را