عمر گرامی رفت بر سر پندارها
کاش خبر میشدیم زودتر از کارها
رندم و قلاش و مست، خواه هنر، خواه عیب
خواجه مگو عیب من جز به خریدارها
دست من و دامن وادی عشق و جنون
گو بفروشند عقل بر سر بازارها
گر شبی آن صبحروی باده به جامم کند
آینهسازی کنم با همه زنگارها
رو که همان عاقلان درخور هشیاریاند
شنگی و دیوانگی است افسر میخوارها
وصف تو ای عشق من، کاش توانم نوشت
کز نفسم باد مشکبار کند بارها
تا به کنار منی بیخبرم از جهان
فارغم و بینیاز از گل و گلزارها
چون روی از پیش من تنگ شود عالمم
گوئی در بسترم چرخ نهد خارها
صید تو را زین قفس نیست به گلشن هوس
گر که رهایی دهند جمله گرفتارها
شعر من اگر غم نداشت بود شگفت ای پری
ورنه نباشد شگفت ناله ز بیمارها