تا به کی گویم که یار آید، قرار آید مرا
بخت فرخ، جان شیرین در کنار آید مرا
نشکفد در این چمن دل بیرخ آن سرو ناز
خود گرفتم صد بهار از هر کنار آید مرا
در برَد جان گز ز بیداد زمستان فراق
باز هم مشکل دگر این دل به کار آید مرا
سر برون تابد دگر ز افسردگی از زیر پر
آن زمان کز ره بهار مشکبار آید مرا
غیر غم دیگر نمیگیرد کسی از من سراغ
هم غمش نازم که هردم غمگبار آید مرا
مشکل است از این گلستان وین چنین آب و هوا
نخل امیدی دگر، روزی به بار آید مرا
ریگهای دشت و اخترهای گردون را شمار
میتوان، گر غصهٔ دل در شمار آید مرا
کاش از آن باده یک شب سرگران میداشتم
تا گوارا رنج بیداد خمار آید مرا
همدمی چون غم عمادالدین کجا پیدا کنم
تا که چون غم باوفا و سازگار آید مرا