رخ نگار مرا طرۀ سیاه گرفت
یکی خبر به مؤذن دهد که ماه گرفت
شاهان اگر به جهان ملک با سپه گیرند
به یک نگاهِ تو بتوان دو صد سپاه گرفت
عتاب کرد و گناه از دو چشم مستش بود
که دامن من بیچاره بیگناه گرفت
به گرد چشم تو بس صفکشیده لشکر ناز
نمیتوان دل از این مسبب دل سیاه گرفت
دگر نگاه نمیکردمش گر امکان داشت
ولی چه چاره که دل به یکی نگاه گرفت
میان آینه دیشب به من تبسم کرد
مگر دعای شب و آه صبحگاه گرفت
ز من به خضر بگو آب زندگی است شراب
گرفت هر چه به جز می به اشتباه گرفت
مکن شکنجه دل زار بیپناه مرا
که در شکنج سر گیسویت پناه گرفت
به جز شبی که ز دستت گرفت باده عماد
ندیدهام که کسی می ز دست ماه گرفت