نمیشد کاشکی دیشب سحر شب
چه بود ار حال ما این بود هر شب
چه نامی بر شب دوشین گذارم
صفا شب، عمر شب، گل شب، شکر شب
فریبا شب، دلآرا شب، خدا شب
غزل شب، عشق شب، می شب، هنر شب
شده بر روی من شاخ گلی خم
کزو خوشتر ندید و نیکتر شب
مرا تابنده مهری بود در بر
که دیده مهر را تابنده در شب؟
صفای محفل رندانهٔ ما
طلا پاشیده بر ما از قمر شب
چنین حال و چنین عیش و چنین نوش
چه باشد گر نصیب افتد دگر شب
ندانم خواب بودم یا که بیدار
کی آمد نیمشب، کی شد سحر شب
ندانم حال ما را دید و گر دید
چگونه کرد باز از ما گذر شب
به روز آن عیش و حالت از چه بسپرد
نمیدید آن همه شوکت مگر شب
دریغا با همه زیبایی و لطف
گذشت از ما ز هر شب زودتر شب
برای رفتن اندر خانهٔ روز
تو گویی بود مرغی در بهدر شب
خبرها بود در آن محفل، ای کاش
چو ما میگشت از خود بیخبر شب
چرا دامن کشید از ما چنین زود
ندانستیم چون آمد به سر شب
مرا ورد زبان گردیده امروز
نمیشد کاشکی دیشب سحر شب