تو را به جانِ مستان مده شرابم امشب
که یاد چشم مستش کند خرابم امشب
همین دو جرعه می‌زد به جان زارم آتش
مده کز آتش غم کنی کبابم امشب
امید دیدنت را بُتا دگر ندارم
بیا به خوابم امشب، بیا به خوابم امشب
شود که همچو زلفت رسم به روی ماهت
که همچو سنبل تو به پیچ و تابم امشب
کشیده کارم آخر به شام جاودانی
صبا رسان سلامی به آفتابم امشب
ز شعر و عشق، مطرب، مگو که سوخت جانم
خدای را بیفزا به التهابم امشب
حساب می‌ نگهدار، رفیق، من خرابم
گمان کنم که پاک است دگر حسابم امشب
به جان او که از جان، دلم به تنگ آمد
دگر امید نبوَد به هیچ بابم امشب
خوش آنکه نیمه‌شب چو سر کنم نواها
ز دور چون شباهنگ دهد جوابم امشب
نگشته روشن از کوه هنوز شمع خاور
کند شرارهٔ دل چو شمع آبم امشب

 

دیدگاهتان را بنویسید