بعد از این رحم مکن بر دل دیوانۀ ما
بفرست آنچه غمت هست به غمخانۀ ما
خانه آباد که خوش خانه خرابم کردی
باز هم این تو و این خانۀ ویرانۀ ما
غم عالم همه نِه بر دل ما تا نبوَد
عاقلان را غمی از همت دیوانۀ ما
در شب هجر که صد پردۀ ماتم دارد
لوحشالله که غمت گم نکند خانۀ ما
نبری شاد گمانم که چو مینای شراب
گریهها هست در این خندۀ مستانۀ ما
مستم و شام فراق است و به دل یاد وصال
نه عجب بوی جنون گر دهد افسانۀ ما
خود به آتش زدن و خفتن و جان دادن بود
نقش از روز ازل بر پر پروانۀ ما
باز تب کردهای و مستی و هذیان گویی
ورنه جان چیست عمادا بر جانانۀ ما