نوبهار آمد و شد موسم شیدایی ما
ما و جام میِ ما و سر سودایی ما
در چنین فصل که شوید رخ گل ابر بهار
ساقی از باده بشو دفتر دانایی ما
خیز ای دل، چمن امروز تماشا دارد
که به گلگشت شد آن سرو تماشایی ما
نرود از سر زلف تو به جایی که ندید
خوش‌تر از زلف تو جایی دل هرجایی ما
اندر این شهر بتی نیست به زیبایی تو
غم ندارم که کسی نیست به رسوایی ما
شکر لله که شدم عاشق و نگذاشت اثر
آتش عشق ز خودبینی و خودرایی ما
ای که با اهل هوس انجمنی ساخته‌ای
رحمت آور به وفاداری و تنهایی ما
جان ما برخی آن نرگس جادو بادا
که به صد شعبده شد خصم تن‌آسایی ما
دگر از گوشهٔ چشمی نکند یاد عماد
که ندارد مه ما شک به شکیبایی ما

دیدگاهتان را بنویسید