چه خوشبویی، چه خوشبویی بهارا
مگر داری تو بوی یار ما را؟
کجا بودی چه آوردی که امروز
شکستنی رونق مشک ختا را؟
چرا دامن زنی بر آتش دل؟
خدا را، سوختم دیگر، خدا را
سحر بوی سر زلف تو آورد
گرفتم دامن باد صبا را
بیا کاین هدهد خوش مژده‌ گه‌گاه
پریشان می‌کند وصف سبا را
الا ای همنشینِ دل کجایی؟
چرا بیگانه گشتی آشنا را؟
تو را با ما بود میلی نهانی
مکن پنهان که هست این آشکارا
مگر با دیگران می می‌کنی نوش
که دل همچون دل خم گشته ما را
شبی پروانه جان می‌داد و می‌گفت
به جان باید خریدن این بلا را
مرا از عشق‌بازی می‌دهد پند
مباد این درد و لذت پارسا را
عماد تو وفا دارد تو هم نیز
مشو غافل ره و رسم وفا را

دیدگاهتان را بنویسید