خوش طرفه دیاری است، سخن هیچ و هنر هیچ
ویران شود آنجا که بود گنج گهر هیچ
دارند به سر داعیهٔ رهبری آن قوم
کز کوچهٔ انصاف نکردند گذر هیچ
صد شکر که بخشیده پدیدآورِ دلها
ما را دلکی هر دو جهانش به نظر هیچ
هم داده مرا دلبر درویشنوازی
کو راست چون سیم و زر و تاج و کمر هیچ
بلبل ز چه آزرده کند طرفه گلو را
آنجا که نبیند به جز از خار ثمر هیچ
قمری چه کند نغمه در آنجا که نباشد
جز طوف عبودیت زاغان لچر هیچ
هرچند شوند از می دلجوی تو سرمست
یک «بهبه» بیمایه بگویند و دگر هیچ
آنقدر غم و غم به دل انباشته دارم
کهام هر دو جهان نیز ببخشند اگر، هیچ
در دیدهٔ کور آینه را قیمت خشت است
وز نغمهٔ داود چه شد قسمت کر، هیچ
در گوشهٔ غربت چو هدایت رود از دست
فریاد برآرند پس از اوست هنر هیچ
افسانهٔ این ملک همان قول قدیم است
دادند اگر را به مگر زاد پسر هیچ