تا سیل نزاییده ز رگبار حوادث
برخیز که خود را به پناهی برسانیم
ابن کاغذ رنگین ببر ای دوست به بازار
یک شیشهٔ می گیر که دل سوختگانیم
آدینه و ابر است و جهان تنگ و دلم تنگ
برخیز که تا داد دل از غم بستانیم
با جام نخستین چو شود گرم رگ و پی
از چنگ زمستان ستم دل برهانیم
گیریم ز لب مُهر خموشی به دوم جام
وز جام سوم پردهٔ اندُه بدرانیم
وز چارم و پنجم چو گذر کرد شماره
سرمست «من» از «ما» نشناسیم و ندانیم
یا به شود احوال و بگوییم و بخندیم
یا بیش شود غصه و اشکی بفشانیم