رسید شعله بر افلاک ز آشیانۀ ما
نمی‌رسند به فریاد عاشقانۀ ما
هزار تهنیت‌ات ای بهار می‌گفتیم
اگر ز باغ نمی‌رفت هم ترانۀ ما
کتاب ما بوَد از خون و اشک عنوانش
شگفت نیست که دل‌ خون کند فسانۀ ما
گرفتم این که گرفتیدش ای قضا و قدر
چه می‌کنید بدین عشق جاودانۀ ما
برای مردنِ هر لحظه‌ام فلک نکُشد
وگرنه چیست دگر صبر او، بهانۀ ما
سفر به کشتی بی‌بادبان عشق مکن
که موج هاست در این بحر بیکرانۀ ما
کتاب عمر به نور رخ تو می‌خواندیم
به باد داد غمت دفتر و نشانۀ ما

 

دیدگاهتان را بنویسید