خصم اهل حال دیدم دهر بیبنیاد را
کاش پا ننهاده بودم این خرابآباد را
غیر حیرت زین کتاب کهنهام حاصل نشد
بیجهت عمری کشیدم منت استاد را
من نخواهم آسمانا نام یا کامم دهی
شادمانم گر بگیری این دل ناشاد را
خون ما را ریختند و خوش به هم آمیختند
صد قدح مل، صد چمن گل، صد فلک بیداد را
ای پریشانگوی پند ما مده، باری ببین
آن سر زلفی که مجنون میکند فرهاد را
آنقدر نالم در این کنج قفس کز صید خویش
عاقبت سازم پشیمان سنگدل صیاد را
مرغ صاحبآشیان را بیم توفان است و باد
هرچه باداباد، مرغ آشیانبرباد را
نیک با بد بگذرد این عمر بیحاصل عماد
باده نوش و ورد خود کن هرچه باداباد را
چون نسیم رهگذاری عشرتی کن در چمن
مستی نرگس بگیر و حالت شمشاد را