بیتو از کام نمانده است به جز نام مرا
نشدی رام و ز دل بردهای آرام مرا
نه دگر نالهٔ چنگی به دلم چنگ زند
نه دگر خندهٔ صبحی است در این شام مرا
ساقی بزم دگر باش تو هم ای گل ناز
که گرفته است دل از گردش ایام مرا
من ز اندیشهٔ آزادی خود آزادم
سرپناهی است ز توفانِ برون دام مرا
آنچنان رنجهام از عمر که گر مهر شوم
یک سحر بیش نبینند بر این بام مرا
رفت در دشت جنون باید و با مجنون گفت
آنچه آمد به سر از این دل خودکام مرا
مبر ای دوست به باغم که بود مرغ چمن
همچو مستی که دهد بیهوده دشنام مرا
این خزانی که مرا هست، بهارش به کجاست
زردرویی نبرد بادهٔ گلفام مرا
ماه بیمهر من از خاطر خود نام عماد
آنچنان برده که گویی نبود نام مرا