یاد باد آن که مهام رسم جفا یاد نداشت
خبر از قیمت هر بوسه که میداد نداشت
گرچه شیرینِ زمان بود و شه سیمبران
رحم دل بود و سرِ کُشتن فرهاد نداشت
درس عاشقکشی و جور نیاموخته بود
جز ره مدرسه راه دگری یاد نداشت
خبری داشت ز حُسن خود و شیدایی ما
لیک آن قدر که میپوید ره بیداد نداشت
یاد باد آن که غم عاشق مسکین میخورد
یاد باد آن که دل از ماتم ما شاد نداشت
روزگار دگری گشت و نگار دگری
حیف از آن کاخ امل بود که بنیاد نداشت
حیف ای شوخ که جز آزار دل خلق، خدا
هیچ منظور ز خلق تو پریزاد نداشت
حیف از کشور افسانهایِ عشق و وفا
که بجستیم و یکی خانهٔ آباد نداشت
دوست داری که بنالیم، پی خاطر تست
ورنه هرگز به خدا جور تو فریاد نداشت
این همه لطف سخن را ز که آموخت عماد
او که جز عشق در این مرحله استاد نداشت