ما را به چشم مست تو تاب نظاره نیست
«هر دیده جای جلوهٔ آن ماه‌پاره نیست»
«گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم»
خورشید چون به جلوه درآید ستاره نیست
از سیر باغ و گل نگشاید دلم که دهر
بی‌روی دلگشای تو جای نظاره نیست
خوشتر که عشق، ساغر مِی‌خرمنم بسوخت
در مزرعی که خرمن کس بی‌شراره نیست
راحت‌فزای خاطر درویش شو عزیز
«در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست»
یک بوسهٔ نهان به دو عالم نمی‌دهم
جان خواه اگر درست سخن آشکاره نیست
من دل بدان دو نرگس جادو سپرده‌ام
گر چاره‌ای تو راست مرا هیچ چاره نیست
«از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد»
جانا اگر دل است دلت، سنگ خاره نیست
حافظ مگر دو چشم تو دید آن زمان که گفت
«بحری است بحر عشق که هیچش کناره نیست»

 

دیدگاهتان را بنویسید