عاقبت مهر درخشید و شب تار گذشت
طالعم یار شد و یار ز اغیار گذشت
رایت سلطنت وصل دلافروز رسید
نوبت هجر جفاکار دلآزار گذشت
یار با دل به کنار آمد و آمد به کنار
ماهم از ابر برآمد گلم از خار گذشت
نتوان گفت که زاهد گذراند به بهشت
چند روزی که مرا در بر دلدار گذشت
نیست غیر از می و معشوق جهان را هنری
حیف از آن عمر گرامی که به انکار گذشت
جز پیاپی زدن بوسه به جام و لب یار
باقی عمر به تکرار دلآزار گذشت
هر که آمد به سر کوی تو از خویش برفت
هرکه رخسار تو را دید ز گلزار گذشت
جهد کن کام دلی از گل و مل بستانی
کس ندیدم که از این باغ دگر بار گذشت
آفرین باد به پروانه که مانند عماد
خود به آتش زد و از هرچه به جز یار گذشت