در جهان هرچه به اندازه بود یار کم است
قدر بسیار بدانید که بسیار کم است
طرفی از معنی غوغای گلستان این است
که در این باغ پریشان گل بیخار کم است
در دل لاله و عمرِ گل و نجوای نسیم
رازها هست ولی محرم اسرار کم است
در پی نغمۀ آشوبزده مرغ سحر
میکند هر شبه تکرار که بیدار کم است
قصۀ ناصح دیوانهتر از خویش شنید
دل و میگفت به من: خیز و برو، کار کم است؟
قول واعظ به سخن گفتن مستان ماند
گرچه گویند در این طائفه میخوار کم است
زان سخنها که در آداب مسلمانی گفت
گر ببندند خلالق همه زنار کم است
کودکانند و به افسانه و افسونی شاد
وانکه او فرق کند پند ز پندار کم است
در جهان مست فراوان بود از گوشهگذر
در خرابات عجب نیست که هشیار کم است
سخن راست ز من بشنو و هشدار که عمر
مهلتی نیک بود گرچه به مقدار کم است
بتی آن سان که پسندد دل و خواهد به کف آر
گرچه زین جنس گرانمایه به بازار کم است
روی در روی نکویی کن و بر عالم پشت
سر اگر نیز کنی در سر این کار کم است
یک نگاه رخ خوبان دو جهان میارزد
شکرلله که در این رسته خریدار کم است
دوش گفتم که به یکباره چو پروانه شوم
شمع خوشخنده زنان گفت که یکبار کم است
هر که نشناخت چو ما قدر شب قدر وصال
هرچه آرد به سرش هجرِ دلآزار کم است
قدر این زمزمهها نیز بدانید که چرخ
گرچه غمخانه بود باز دلِ زار کم است
زین نواها که از اینگونه دلی بر خیزد
بر سرم گر بنشیند در و دیوار کم است
گر غزلهای من از حد گذرد عیب مکن
هرچه فریاد کند مرغ گرفتار کم است
آتشی خرمن ما سوخت که بر قول قدیم
دودش ار چشمهٔ خورشید کند تار کم است
قدر دلدار ندانست و چنین سوخت عماد
دوستان قدر بدانید که دلدار کم است