جز بی‌خبری در همه عالم خبری نیست
فریاد مکن، داد مزن، دادگری نیست
صد شکر که جستم گذر بی‌خبری را
یعنی شدم آگاه که اینجا خبری نیست
از بی‌هنران این هنر طرفه بیاموز
بی‌درد شو ای جان، غم و حسرت هنری نیست
گر مهر و وفا نیست در این دایره، مخروش
می‌ساز به خرمهره که درّ و گهری نیست
چون مست شوم هر دو جهانم به سبویی
جمشید هم اینجا به جز از رهگذری نیست
ای آرزوی جان نفسی همدم من باش
هرچند به جز شعر و می‌ام محضری نیست
بر پاره گلیم من درویش بیارام
کاین عیش سزاوار به هر تاجوری نیست
این کنج قفس کشت مرا با که توان گفت
در فصل گلم آرزوی بال و پری نیست
آیا پس این پرده بود بازی دیگر؟
یا چون گذری شام عدم را سحری نیست؟
بودا به جز از خون جگر به دری نی؟
عیسی به جز از ساده دل بی‌پدری نیست؟
من مستم و مستان سخن راست بگویند
امروز طرب کن که ز فردا اثری نیست
افسانه دراز است، سر زلف بتی گیر
کاین عمر عمادا به جز از شور و شری نیست
حق است به یاد تو کنون جام بگیرند
که امروز ز تو عاشق شوریده‌تری نیست

دیدگاهتان را بنویسید