می‌کهن غم نو را شنیده‌ایم، دوست
بیار باده که غم‌های تازه در دل ماست
ز راه میکده‌ای دل به احترام گذر
که همتی که فروشد بهشت و حور اینجاست
برای توبه چرا دست شیخ می‌بوسی؟
ز من شنو که همه کارها به دست خداست
بیار باده که بی‌عیش زندگی ننگ است
که هرچه هست همین چند روزه نوبت ماست
خدا کند که شبی مست می‌گذارم سر
به سینه‌ای که در آن عکس پیرهن پیداست
عجب مدار که می‌خواهدت بتا دل من
که خلق کرد خدایت چنان که دل می‌خواست
به دوره‌های دگر فتنه‌های دیگر بود
دو چشم مست تو از فتنه‌های دورهٔ ماست
به چین زلف تو زندانی است عمر عماد
به عمر خود نگرم گر بر آن نظاره خطاست

دیدگاهتان را بنویسید