چیست این آتش جانسوز که در جان من است؟
چیست این درد جگرسوز که درمان من است؟
از دل، ای آفت جان، صبر توقع داری
مگر این کافر دیوانه به فرمان من است
آنچه گفتند ز مجنون و پریشانی او
در غمت شمّهای از حال پریشان من است
گفتمش از مه و خورشید و بخندید به ناز
کاین دو خود پرتوی از چاک گریبان من است
عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست
این بهشتی است که در عالم امکان من است
آمد و رفت و دلم برد و کنون حاصل وصل
اشک گرمی است که بنشسته به دامان من است
کاش بیروی تو یک لحظه نمیرفت ز عمر
ورنه این وصل که باز اول هجران من است
اندر این باغ بسی بلبل مست است عماد
داستانی است که او عاشق دستان من است