مرا چه کار که بس باغها و بستانهاست
که باغها دل بیدوست را چو زندانهاست
فغان و آه که یاران من نمیدانند
که جای جغدِ سیهروز کنج ویرانهاست
به تیرهبختی من روح قیس مینالد
که مرد لیلی و در طالعم بیابانهاست
همیشه کوشش و تدبیر شرط دانستم
بلی سمند جوان ناگزیر جولانهاست
چو پختهتر شدم و سوختم خبر گشتم
که سعی ما و قضا مشتها و سندانهاست
ز دل شکستگیام چون نی شکسته که نیست
توان نالهام و یادگارم افغانهاست
به تختهپارهٔ پرهیز دل مبند عماد
چو دیدهای که به دریای عشق طوفانهاست