گرچه جز بر سر گیسوی تو دل نتوان بست
شرمسار دلم از بس که به راه تو شکست
که کشیده است به عشق سر گیسوی دگر
آنچه من می‌کشم از عشق تو ای لعبت مست
دولت عشق که سرچشمهٔ کامش خوانند
بخت بدبین که دلم جز غم از آن طرف نبست
نه دلی تا ز سر کوی وفا برگردم
نه رهی تا که به زلفِ تو توانم پیوست
شرمسار دلم، ای عشق جهانسوز، بسوز
همچو پروانه به یک دم که نسوزد تا هست
گر اجازت دهی‌ام خوش دگر ای سرو بلند
بوسمت پای و رهم از ستم گیتیِ پست
روز و شب با تو نشسته است به آسوده دلی
آنکه یک شب چو من اندر غم هجرت ننشست
ای خدایی که به خورشید دهی این همه حسن
دستگیری کن از این ذرهٔ خورشیدپرست
داد از گردش گیتی که چنین داد عماد
با عروس غمت از روز ازل دست به دست

دیدگاهتان را بنویسید