ای من غلام همت آن دل که جای توست
و آن دیده‌ای که گاه بر او جای پای توست
آن غم که نیست شادی عالم برابرش
سودای جان‌شکار و غم جان‌فزای توست
لب نیست، جان بود که بر او طرفه نام تو
دل نیست، جنتی است در آن دل که جای توست
کاهیم و کوه عشق کشیدن ز ما شگفت
وین موهبت ز بازوی قدرت‌نمای توست
پیر خرد که دعوی روشنگری کند
حیران غمزه‌های تو و عشوه‌های توست
کون و مکان، زمان و زمین، چرخ و مهر و ماه
عکسی و پرتوی ز رخ دلربای توست
از طرفِ تاج رونق خورشید بشکند
آن کس که زیر سایهٔ فرّ همای توست
در آرزوی زلف تو سوزیم و نیست غم
بر باد باد آن که دلش در هوای توست
دانی چه رفته با دل پر خون، عنایتی
ای آنکه رفت و آمد عالم برای توست
یک دلبری تو این همه دل را چه می‌کنی؟
آخر نه چشم جمله جهان بر عطای توست؟
خواهی اگر بسوزی و خواهی نوازی‌ام
شک نیست آنچه می‌شود آخر رضای توست
مشکل که اتفاق بیفتد که بنگرم
دستم به تار گیسوی مشکل‌گشای توست
می نیست گر عماد به پیمانه می‌زند
خون دلی به یاد لب جان‌فزای توست

دیدگاهتان را بنویسید