پادشاهی که همه کون و مکان کشور اوست
بارگاهی که مه و مهر غبار در اوست
هست والاتر ز افسانه و از قول و غزل
سادهدل آن که جز این مسئله در باور اوست
یا ز فقدان خرد بوده و یا از پی نان
آن که گفته است خداوند جهان دلبر اوست
جای این مشت مطربوق علیشاهان نیست
خلوتي خاص که حیرت همه جا معبر اوست
با پرِ چرس مگر جان خودش رفته فقیر
سوی آن باز که شب سایهای از شهپر اوست
بگشا چشم خرد، دفتر هذیان بربند
فخرت این بس که همین نام تو در دفتر اوست
هرچه بوده است علی بوده، تو برگوی کِی
ای که وردت همه از جنگ و درِ خیر اوست
با کسی خرده حسابی نبود یزدان را
گفت: من هم بشرم آن کو پیغمبر اوست
آن خدایی که تو بشناختهای عین علی است
وان که من دانم صد همچو علی قنبر اوست
این همه جلوه که شد تعبیه در نقش وجود
عکسی از پرتو رخسارهٔ جانپرور اوست
ساقی باقی ما لطف ز ما کم مکناد
که همه مستی هستی ز یک ساغر اوست