حکایت من و آن گل ز سرگذشت، گذشت
ز سرگذشت کسی کو ز سرگذشت گذشت
به کنه عشق کسی ره نبرد لیک آن کس
که مست گشت و چنین بی‌خبر گذشت، گذشت
کسی ز حُسن و جوانی و جان نمی‌گذرد
ولی به راه محبت اگر گذشت، گذشت
مگر به دولت بی‌چارگی که چارهٔ ما
ز گریهٔ شب و آه سحر گذشت، گذشت
برای ما شب و روز ای عزیز یکسان است
دلا منال که شب از سحر گذشت، گذشت
ز لاله فاش‌ترم گشت داغ پنهانی
دگر حکایت داغ جگر گذشت، گذشت
برو به مرغ دگر دام خود بنه صیاد
که از من و دل مجنون دگر گذشت، گذشت
زمانه رنگ دگر شد عزیز جان حافظ
دگر ز یاری صبر و ظفر گذشت، گذشت
به‌کوی نیستی‌ام می‌کشد فلک، صد شکر
ز کینهٔ گیتی بیدادگر گذشت، گذشت

دیدگاهتان را بنویسید