امید همرهی از بخت ما نباید داشت
چنانکه از تو امید وفا نباید داشت
اگر چه از همه بیگانه کرد عشق مرا
امید وصل تو دیر آشنا نباید داشت
شب فراق تو گر تا به صبح حشر کشد
امید رستن از این ماجرا نباید داشت
حکایتی ز دل‌زار ما نباید گفت
شکایتی ز دل‌آزار ما نباید داشت
تو را بلای دل و جان خلق ساخته‌اند
امید راحت و رحم از بلا نباید داشت
ز ژالهٔ سحری لاله‌ای به خاک افتاد
دلم گرفت که اینسان جفا نباید داشت
نسیم گفت که ما جمله پای‌بند دمیم
دمی که هست در آن جز صفا نباید داشت
اگر چه دفتر شعر من است گنج مراد
امید از تو به جز مرحبا نباید داشت
ز ما گذشت، چنین ناروا نباید کرد
به می‌پرست، خماری روا نباید داشت
ز بندگان خدا بگذریم جانِ عماد
امید لطف به غیر از خدا نباید داشت

دیدگاهتان را بنویسید