ای خوش آن تن که در این آتش تب جان شده است
همه تن جان شده و لایق جانان شده است
عمر بگذشت به ای کاش ولی باز ای کاش
که ببینیم دل خونشده بریان شده است
زنده و مردهٔ من عاشق عشق است و گواه
دل دیوانه که هم این شده هم آن شده است
بندهٔ حضرت عشقیم که پیریم و جوان
برخیِ دل که دگر لایق قربان شده است
گر گناهم به مثل ریگ بیابان باشد
اشک گرمم بشمر، قطرهٔ باران شده است
دل خونشدهام راست شگفت احوالی
این زمستان که بهارانِ گلافشان شده است
تازه از پیلهٔ حیرانی خود جسته برون
که در این باغ گلِ وسوسه مهمان شده است
دیده زلفی که شده کار گره در گرهش
سخنش چون سخن مست پریشان شده است
دیده چشمی که شب و روز چو چشم تصویر
بیخبر مات به یک زاویه حیران شده است
اختیار از کف من رفت و گرم گیری دست
جبر یک عمر ز تفویض تو جبران شده است
انما العسر شنیدیم و خبر نیست ز یُسر
کاش بینیم که کار همه آسان شده است
شیشهٔ عمر مرا سنگ ملامت بشکست
باز این کافر دیوانه پشیمان شده است