به تماشا دلم از دیده برون می‌آید
تا شنیده است که سلطان جنون می‌آید
تو ندانم ز چه دیگر نکنی یاد چمن
نوبهار است و گل از خاک برون می‌آید
تا نشانی ز شهیدان ره عشق دهد
لاله را بین که چه آغشته به خون می‌آید
خون دل، زردی رخ، بخت سیه دارم و باز
تا چه رنگ از فلک بوقلمون می‌آید
صبر بیچاره نه صبر است که بیچارگی است
شیر از این بادیه روباه زبون می‌آید
پیر گیتی دگرم ره نزند، دل نبرد
در رهم هرچه که با مکر و فنون می‌آید
بهتر آنست که از آغاز نیاید به جهان
آنکه صاحب‌دل و با بخت نگون می‌آید
بی‌تو ای ماه چه گویم، چه کنم، چون سازم؟
دگر از دود دلم بوی جنون می‌آید

دیدگاهتان را بنویسید