ندارد آنکه دلداری چه کاری با جهان دارد
چه کم دارد ز گیتی آنکه ماهی مهربان دارد
چنان ای باغ عشق از نکهت خود بی‌خودم کردی
که رفت از خاطرم کاین گل هزاران باغبان دارد
خوش آن شب‌ها که از مستی در این گلشن ندانستم
بهار عشق ما هم عاقبت روزی خزان دارد
مرا جز خار غم بر دامن دل نیست زین بستان
بگو با باغبان بیهوده با ما سرگران دارد
خوشا گلچین که بی‌خون دل و هنگامهٔ هجران
هنوز از بخت ما با این چمن راهی نهان دارد
خوشا بر حالت آن هرزه‌گو مرغ هوسرانی
که در این باغ هر ساعت به شاخی آشیان دارد
بنالم یا ببالم از بن حکایت با هم‌آوازان
بهار آمد که هر مرغی هزاران داستان دارد
رقیبا حاجت پیکار با ما نیست، صبری کن
که درد اشتیاقم دیگر امشب قصد جان دارد
خوشا پروانهٔ بیدل که می‌بیند چو می‌سوزد
نگارش نیز از سوز دل آتش بر زیان دارد
نمی‌دانم چه می‌خواهد ز بخت آن خسرو خوبان
که با شعر عماد خویش حُسنی جاودان دارد

دیدگاهتان را بنویسید