باغ این جمعیت لطف و صفا دارد، ندارد
گلستان این نرگسان دلربا دارد، ندارد
اختران هر چند آرایند هر شب آسمان را
آتش افزوزی دل را چون تو را دارد، ندارد
هرکه رویت دید جز تو دیگری خواهد، نخواهد
آرزویی غیر وصلت از خدا دارد، ندارد
هرکه شد مست تو جام دیگری نوشد، ننوشد
هرکه بیمار تو شد فکر دوا دارد، ندارد
همچو رویت در همه روی زمین باشد، نباشد
لاله‌ای این گونه صحرای بلا دارد، ندارد
بی‌تو دل کام از دو روز زندگی یابد، نیابد
بی‌رخت فردوس جاودان صفا دارد، ندارد
هرکه عاشق شد به جز درد و بلا بیند، نبیند
عافیت در داستان عشق جا دارد، ندارد
تو بتا کمبود چیزی جز وفاداری، نداری
از تو عاشق انتظاری جز وفا دارد، ندارد
پند ناصح در سر رندی چو من گیرد، نگیرد
وین سخن چون حرف او چون و چرا دارد، ندارد

دیدگاهتان را بنویسید