از هوس بگذر که از خونِ کسی بگذر ندارد
این درخت سبز غیر از ناامیدی برندارد
عشق بازی برگزین از جمله بازیها که گیتی
سر به سر بازی است و از این بازی خوشتر ندارد
در کتاب عشق، من فصل پشیمانی ندیدم
لاله رویا، آه از این آتش که خاکستر ندارد
گر ز مهر افسر نهد بر سر نباشد مفلسی بیش
آنکه گاهی سایهٔ زلف مهی بر سر ندارد
نردبان سالهای عمر افتاده است ای مه
از چه ره برگردم این قصر دل آرا در ندارد
خواب بودم یاخیالی بود آغوش تو آن شب
دل هنوز از بحث من این سلطنت باور ندارد
عشق آموزم به عالم گرچه از وصل و جدایی
محشری دارم که کس در عرصهٔ محشر ندارد
دیگری گر خود به آتش میزند این بخت دارد
رحم کن بر آتش پروانهای کو پر ندارد
بادۀ لطفی ببخشا باز تا مستان نگویند
غیر میخانه عمادت خانهای دیگر ندارد