فصل عشق آمد و فکر می و مینا کردند
خلق، اسباب طرب باز مهیا کردند
جز من و این دل دیوانهٔ بیصبر و قرار
همه با هم نفسی روی به صحرا کردند
مطربان دست فشاندند و دل از کف بردند
پایکوبان همهجا غلغله برپا کردند
دوستان گرم گرفتند و نشستند به عیش
گره از کار خود و زلف بتان واکردند
باغ و بستانِ مرا نیز به صحرا بردند
این همه ظلم و ستم با من تنها کردند
پرتو مهر سعادت نرسد بر رخشان
که مرا دور از آن روی دل آرا کردند
گر به من بود نمیبردمش از خانه برون
بیتماشاست جز او هرچه تماشا کردند
من در این گوشه به عکسی خوش و کوته نظران
با بهشت رخ او باغ تمنا کردند
خزم آن قوم که از عشق پریشان گشتند
سرخوش آن جمع که سر در سر سودا کردند
فارغ از صومعه و میکده و دیر و کنشت
روی در روی بتی پشت به دنیا کردند
این چه دردی است عمادا که به کس نتوان گفت
ای بسا درد که گفتند و مداوا کردند
۱۳ فروردین ۱۳۲۶