یک شب به روی روز سحر دیده و انکرد
کز نور مهر تیر به چشمان ما نکرد
دست فلك بنازم و تیر و کمان او
بر قلب ما هر آنچه نشان زد خطا نکرد
زان پيشتر كه فكر جدايى ما كند
با هیچ نرگسی دل ما آشنا نکرد
با ما چه كرد ای دل دیوانه روزگار
با ما سپهر ای دل مجنون چها نکرد
در هیچ گوشه از دو موافق خبر نشد
کاین دیدهٔ حسود ز همشان جدا نکرد
گردید نقل مجلس و ورد زبان خلق
آن قصه ای که دل سخنش با صبا نکرد
دنیای بیوفا به وفای تو رشک برد
بی خود نبود گر به تو عمرت وفا نکرد
دانست کاین حکایت پروانه است و شمع
دل زین جهت به کشتن من دست و پا نکرد
کور است چرخ ورنه چسان دید از عماد
این قدر سخت جانی و یک مرحبا نکرد
۱۲ فروردین ۱۳۲۷