عشق قادر نیست تا آخر دل را شاد دارد
بهر ویرانی بود گر خانه‌ای آباد دارد
تلخ‌تر تا در مذاق جان کند شب‌های هجران
عاشق بیچاره شهد وصل دائم یاد دارد
اوستاد عشق، ناکامی و بدنامی و رنج است
کار بندد هرچه آخر یاد از استاد دارد
اندر آن محفل که رندان نعرۀ مستانه دارند
تیره‌ بختی بین دل من از ستم فریاد دارد
قصه‌ی پر غصه‌ٔ ما، در شگفتم از چه پیچد
در چنین وادی که صد مجنون و صد فرهاد دارد
منعم از زاری مکن بیدادها رفته است بر من
شام هجران گریه دارد، ناله و فریاد دارد
تیره‌ روزی بین که روزی نگذرد بر طایر دل
کو نخواهد خویشتن را زین قفس آزاد دارد
بر دل خوش باورش ماتم بخندم یا بگریم
آن که چشم یاری از این کور مادرزاد دارد
خنده‌ٔ کوتاه گل هم نیست از شادی در اینجا
تا نپنداری که او هم دل ز گیتی شاد دارد
باد هم در این چمن جز مویه‌اش کاری نباشد
کاین چمن چون من هزاران آشیان بر باد دارد

دیدگاهتان را بنویسید