خورشید رفت و ماه برآمد
روزی ز عمر ما به سر آمد
برچید شمس طرهٔ زر تار
هنگام جلوهٔ قمر آمد
مهتاب پر افسانه و ابهام
بر دشت و باغ جلوه‌گر آمد
رنگ دگر گرفت تخیل
شوری و حالتی دگر آمد
عاشق گرفت دامن معشوق
پروانه گرد شمع درآمد
ای دلبر عزیز کجائی؟
دور از عماد خویش چرائی؟
از اختران به گنبد مینا
بس طرفه نقش‌ها شده پیدا
یکسو شهاب چون نگه یار
آتش فکنده سوی احبا
یکسو بنات نعش نشستند
از بهر کار خویش به شورا
خواندند با ترانهٔ ناهید
رامشگران عالم بالا
چشمک زدند و عشوه افزودند
با خاکیان بیدل و شیدا
هر دسته گوشه‌ای بگرفتند
چون در بهار مردم دنیا
آن عشق و زندگانی من کو؟
معشوق جاودانی من کو؟
گیرم جهان شود همه گلشن
وز نور علم، عالم روشن
دیوانگی بشر نهد از سر
یکسان شوند ارمن و ژرمن
گردند شرق و غرب به هم دوست
وندر جهان نماند دشمن
عالم شود مسخر یک شه
وان تاج برنهند سرِ من
امرم مطاع گردد و مقبول
رایم مصاب باشد و متقن
این جمله بی‌رخ تو مپندار
ارزد به قدر دانهٔ ارزن
رفتی و رفت با تو قرارم
ماتم که در جهان به چه کارم
روزی ز عمر چون شود شام
شامی ز زندگی چو شود بام
هرچند سخت می‌گذرد، سخت
هرچند بسپرمش به ناکام
تنها گه غروب و سحرگاه
گیرد دل من اندکی آرام
کِه‌ام برگذشت باز یکی روز
کِه‌ام رخت بست باز یکی شام
بوسم ز دور دور مه و مهر
کآرند این لیالی و ایام
آغاز کار ما چو چنین بود
آیا چگونه باشدش انجام
رفتی و بی‌خبر که چه‌ها شد
تا عاشق تو از تو جدا شد
آن عشق و زندگانی من کو؟
آن یار جاودانی من کو؟
آن مایهٔ امید کجا رفت؟
آن حاصل جوانی من کو؟
چون شد چنین ملول شدم من؟
آن شوق و شادمانی من کو؟
در زیر خاک تیره چرا خفت؟
آن دولت نهانی من کو؟
ای چرخ و مهر و ماه، خدا را
آن ماه آسمانی من کو؟
کو آن جمال و جاه خدائی
کو آن شکنج زلف طلائی؟
گشت به تیر غیب نشانه
فریاد از جفای زمانه
آوخ ز دردهای دل من
نشینده‌ام به هیچ فسانه
آن نیمه‌های شب که به یادت
گیرد به صد فسانه، بهانه
گر بشنوند نالهٔ زارش
افتند بلبلان ز ترانه
افتاده‌ام به بحر مخوفی
کان را پدید نیست کرانه
رفت آن که بود دادرس من
دیوانه‌ایست همنفس من
ای عشق جز غم از تو چه دیدم
آوخ چه دیدم و چه کشیدم
یکدم شدم ز جام تو گر مست
یک عمر زهر هجر چشیدم
دیدم امید خویش کفن‌پوش
بیهوده پیرهن ندریدم
هرچند با محبت آن ماه
چون ذره‌ای به مهر رسیدم
افتاد با تو تا سر کارم
جان دادم و شکنجه خریدم
گفتند دشمن دل و جانی
دیدم و راستی که همانی
خورشید رفت و ماه برآمد
روزی ز عمر ما برآمد
ای دل به صبر کوش که بینی
یک روز نوبت ظفر آمد
خو کن به شام تیره که روزی
بینی نشانهٔ سحر آمد
بسیار ناامید که ناگاه
بختش دوباره رهبر آمد
شاید ز غیب پرده گرفتند
شاید ز بی‌نشان خبر آمد
خو کن به درد و داغ و غم و رنج
هر کار را چو حد و مر آمد
خود را فریب می‌دهم ای دوست
کی صبر با فراق برآمد
ای دلبر عزیز کجائی
دور از عماد خویش چرائی
مهر ۱۳۲۷

دیدگاهتان را بنویسید