ای شیشۀ عمر و ساغر من
جان و دل و زین دو خوشتر من
بی روی تو ای امید جانم
کی صبر و شکیب میتوانم
«من با تو نه مرد پنجه بودم
افکندم و مردی آزمودم»
من از تو نکوتری ندیدم
وز بهر تو همسری ندیدم
ای بی تو حرام کامرانی
وی بی تو خراب زندگانی
یکبار دگر مرا بحل کن
آری به حلم کن و خجل کن
از شیخ سخنسرای شیراز
بیتی دو به خاطر آمدم باز:
«ای روی تو راحت دل من
چشم تو چراغ محفل من»
«آبی است محبت تو گویی
کآمیختهاند با گل من»
از هرچه خیال رهنمون است
قدر تو به چشم من فزون است
من جز تو در این جهان چه دارم
یا چیست به جز غم تو کارم
من بیتو ز روزگار سیرم
بیجان چو من، اگر نمیرم
گرچه خط ما دگر نخوانی
گرچه سخنم گزاف دانی
اما بهخدا که هرچه هستم
از جام محبت تو مستم
بی روی تو، ای تو مهر و ماهم
روز و شب و مهر و مه نخواهم
صد همچو منی بدان نیرزد
کز چشم تو قطرهای بلغزد