آنکه ما را دل ببود در دام او
نورباران می‌کند دل، نه کام او
چهره‌ای دارد به رنگ ماهتاب
مه‌آسا، آفتاب از وی بی‌تاب
گرچه می‌گویند رخ، گلگون نکوست
گل کجا وین رنگ کاندر روی اوست
رنگ گل، رنگ نشاط و خرمی است
رنگ عیش است و فراغ و بی‌غمی است
دیده‌ای شب‌ها شمع مه‌تاب؟
چون دل از کف می‌برد وز دیده خواب؟
دلبر، این رنگ، رنگ یأس و مَرم است
کز همه رنگی به چشم خوش‌تر است
رنگ عشق و حزن و شیدانی است این
وه که رنگی بس تماشایی است این
باشدش هم «آن» و هم «میان»
کرده دیگر فارغم از این و آن
گرچه روز از شام روشن‌تر بود
نیمش با جهانی دیگر بود
همچو مه در هاله، حسنی دلرباست
کز دری با عالم راز آشناست
آنکه در عمرش ندیده رنگ غم
قدرتش از بهر صید ماست کم
آنکه جز بر خنده نگشوده است لب
بیدلی گر خواهدش باشد عجب
گیرم از غنچه دهانش تنگ‌تر
یا لبش از لعل و می خوش‌رنگ‌تر
بگذرم از رنگ و از نیرنگ او
باز گویم از دهان تنگ او
گرچه کس از جان نمی‌بیند نشان
در دهان اوست گویی نقش جان
گویی از آب حیات و برگ گل
کهنه معمار وجود استاد کل
ساخته با طرح استادانه‌ای
از برای نیم بوسه خانه‌ای
*
*
وان طلای طره‌ی دل‌بند او
گیسوی زرّتار دل‌پیوند او
آه از آن زلف طلایی، آه، آه
دیده‌ای روز کسی از زر سیاه؟
گرچه امروز از طلا دل‌ها برند
دام‌ها زان هر طرف می‌گسترند
من ندیدم هیچ صیادی به زر
صید سازد مرغ دل ز اهل نظر
رشته‌ی صحرای سرگردانی است
عمر ما در حلقه‌اش زندانی است
روز اول این طلا کارم باخت
آخرم در کوره‌ی هجران گداخت
*
*
نرگسی دارد، جهان دیوانه‌کن
غمزه‌ای در خانه‌ی دل، خانه‌کن
هرچه گویم زان دو چشم مست او
وان دو ابرو، آن دو جان‌پیوست او
گرچه تا محشر کشد، کم گفته‌ام
به هر دریا وصف شبنم گفته‌ام
*
*
من نمی‌دانم چه می‌گویم دگر
نیست از خویشم ز مستی خبر
باده‌ای دارم که هم از دیدنش
مست گردم، وای از آشامیدنش
از بر و بالای او گر دم زنم
ترسم او را همچو خود رسوا کنم
ای دل من وصف آن دلجو مکن
آبروی خویش آب جو مکن
با همه طیع روان، شعر نکو
زحمتی بیهوده باشد وصف او
طی آن راهی که در مانی، مکن
بی‌سبب کاری که نتوانی مکن
ذره‌ای بودی شدی با مهر، یار
باش زین شکرانه رقصان ذره‌وار
حیف گاهی غافل از سودای ماست
حیف با ما گاهگاهی بی‌وفاست
حیف از این غم در تنم جانی نماند
ورنه جان‌ها در رهش باید فشاند
مشهد مهرماه ۲۵

دیدگاهتان را بنویسید