گردم سیاه مست ز می تا چو بیهشان
مستی کند ز هستی خود بیخبر مرا
نام چنین فسانههجوی است زندگی
ای زندگی رها کن و ای غم بیش مرا
بدنامی حیات، چه خوش گفت آنکه گفت
نبود سخن رساتر از این در نظر مرا
خندم میان بزم صراحیصفت گهی
دل بس پر است از غم بیحد و مر مرا
آزادهزادهایم و پسند زمانه نیست
وین ناپسند خوی، نگردد دگر مرا
در دورهای که حکمت محض است روبهای
این گرگ پر ساخته چون شیر نر مرا
گردد سخن دراز و گرنه بگفتمی
ز آنها که بردهاند کالا و کمر مرا
کارم فلک کشانده به جائی که روز و شب
مرگ آرزو کنم که رهاند مگر مرا
شعر تر و صدای خوشم بود لیک بهر
جز دردسر نبود از این رهگذر مرا
گر بود راه و رسمی و مهری و همدلی
گیتی نمیفشرد از این بیشتر مرا
پیش مرگ به شعر و کتاب من است، غم
مانا نداداند جز این یک اثر مرا
پرویز و کیقباد، نمیخواستم شدن
بیمی گذاشت این فلک کور و کمر مرا
ایرانیان مردهپرست آن زمان شوند
از من خبر که باز نیاید خبر مرا
هر بیهنر به مسند جاهی نشسته شاد
گر میشگفت بود تو گوئی هنر مرا
از بهر لانهای به خرابات داشتن
در زیر بار قرض کمان شد کمر مرا
مداح و چاپلوس نیم، این گناه من
دانم جز این نبوده گناهی دگر مرا
(اشاره به دو بیت مشهور کلیم است ـ بدنامی حیات دو روزی نبود بیش)