دانی ندادهاند بجز دردسر مرا
ای سر چه مرگت است که کُشتی دگر مرا
از بام تا به شام مرا رنجه داشتی
اینک بر آن سری که کُشی تا سحر مرا
بیچارهتر نجستهای ای درد از عماد؟
ای رنج عاشقی تو و مفتون مگر مرا؟
ای غم من از وفای تو میآیدم شگفت
یک روز و شب نشد که نیایی به بر مرا
گویی که درد و رنج به هم یار گشتهاند
تا بیشکنجه عمر نیاید به سر مرا
گردیده چون پیالهٔ خون چشمم از تعب
وز تاب تب گرفته سراپا شرر مرا
جانم ز بانگ کودک همسایه بر لب است
نجوای باد هست به جان نیشتر مرا
هر چندگاه سر زنی ای دردسر به من
هم در سفر بجویی و هم در حضر مرا
زین پیش دیر دیر گرفتی سراغ من
اکنون نرفته باز، بیایی به سر مرا
افیون و باده است، سپاه و پناه من
میکُشت ورنه گیتی بیدادگر مرا
گردم سیاه مست ز می تا چو بیهشان
مستی کند ز هستی خود بیخبر مرا
نام چنین فسانهٔ هجوی است زندگی
ای زندگی رها کن و ای غم ببر مرا
بدنامی حیات، چه خوش گفت آنکه گفت
نبود سخن رساتر از این در نظر مرا
خندم میان بزم صراحیصفت گهی
دل بس پر است از غم بیحد و مر مرا
آزادهزادهایم و پسند زمانه نیست
وین ناپسند خوی، نگردد دگر مرا
در دورهای که حکمت محض است روبهی
این گرگ پر ساخته چون شیر نر مرا
گردد سخن دراز و گرنه بگفتمت
ز آنها که بردهاند کلاه و کمر مرا
کارم فلک کشانده به جائی که روز و شب
مرگ آرزو کنم که رهاند مگر مرا
شعر تر و صدای خوشم بود لیک بهر
جز دردسر نبود از این رهگذر مرا
گر بود راه و رسمی و مهری و همدلی
گیتی نمیفشرد از این بیشتر مرا
پیغمبرم به شعر و کتاب من است غم
مانا ندادهاند جز این یک اثر مرا
پرویز و کیقباد نمیخواستم شدن
بی می گذاشت این فلک کور و کمر مرا
ایرانیان مردهپرست آن زمان شوند
از من خبر که باز نیاید خبر مرا
هر بیهنر به مسند جاهی نشسته شاد
جرمی شگفت بود تو گوئی هنر مرا
از بهر لانهای به خرابات داشتن
در زیر بار قرض کمان شد کمر مرا
مداح و چاپلوس نیام، این گناه من
دانم جز این نبوده گناهی دگر مرا