دست من بند است در گل، فرصتی ای خار و پای
تا شما را شادی وصل کنم از هم جدا
تا شما را دیده‌ام ای خانه‌سوزان گشته است
جز از اشک شوق چشم و گونه‌ام از نم جدا
تار و پودم دل به زلفی بست و رست از قبل و قال
تا در این عالم درافتادم شد از عالم جدا
اتفاق وصل را جز لحظه‌ای پروانه نیست
گر پسوزد تا قیامت گل جدا، شبنم جدا
نیست هولی از قیامت یار اگر باشد برم
دوزخ آن باشد که یکدم گردم از همدم جدا
شکر که مونس یک عمر من رفت از برم
تا تو یار من شدی گردیده‌ام از غم جدا
باز هم هر ذرّه، کوه عشق تو دارد به دوش
باد اگر روزی کند ذرات من از هم جدا
نیستش آرامش آن کو در تسلسل اوفتاد
گرد، هم گردی نخواهی گشت از عالم جدا

دیدگاهتان را بنویسید