اندکی دورتر از جمعم و دارم به کنار
قلم و دفتری و ساغری و مینایی
دفتر شعر مرا باد زندگاه ورق
خنده میگیردم از شوخی پر معنایی
باد گوید چه نویسی که جهان بر باد است
این همه قول و غزل چیست؟ مگر شیدایی
سود و سرمایه زکف دادی و دلخوش که تو راست
شعر و شور و شرری، قصهی محنتزایی
*
*
هرکجا خاطر آشفتهی من بیند حسن
یاد آید رخ دلجوی جهانآرایی
عاشقی، اهل دلی، مست غمی، جانبازی
طره زرتار پریروی بالا بالایی
*
*
راه بگشاید و از هر طرفی حمله برد،
باد در مزرعه چون لشکر ناپیدایی
شبدز و یونجه زند موج و در این موج شگفت
خسبد و خیزد، از حسن و صفا دریایی
یک طرف باغچهای پرگل وحشیاست که هست
این سویش جلوهای و سوی دگر غوغایی
گه یکی فاخته در سایهی اشجار پرد
به زبانی که مر او راست کند آوایی
نالهی آب که افسانهی بیپایانی است
طفل بیمار دلم راست چنان لالایی
کوه با غربت زیبا و شکوه مرموز
هست از خردی آمال بشر ایمايی
*
*
این شعر یادگاری است از روزی که در «کیلان» از ییلاقات زیبای تهران بودم با جمعی موافق، همه اهل شعر و شور و
ساز و
سرود که بیش از استحقاقم به من لطف و محبت داشتند و گاه به راستی شرمندهام میساختند، با این نازنینان بیشتر
ییلاقات زیبای تهران را دیدم و شگفت این که بسیاری از تهرانیها حتی نام بعضی از این روستاها را نشنیدهاند.
نکتهای
قابل ذکر اینکه نیمی از این شعر مانند برخی دیگر از اشعارم گم شد و تاریخ سرودن شعر نیز در آن نیمهی گمشده
بود.
میبینید چه «قصههای بزرگی» در دنیا وجود دارد!!