ما به درگاه تو با بخت سیاه آمده‌ایم
شکر و صد شکر ز بیراهه به راه آمده‌ایم
نه پی سیم و زر و ملک و سپاه آمده‌ایم
نه پی تخت و نه دنبال کلاه آمده‌ایم
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمده‌ایم
آری این دامگه حادثه‌ام کشت ز غم
ز انیسیمان عشایم ز ندیمان ندم
هیچ با خصم نکرده‌است کس اینگونه ستم
که من ای دوست به خود کرده‌ام از رنج و الم
رهرو منزل عشقیم و ز سرحد عدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم
دلکی چون و چرائی است مرا غمخور و زشت
نه به مسجد بود آسوده نه در دیر و کنشت
ای بسا صیف شناگشت و یکی دانه نکشت
نسخه‌ای بهر دوا هیچ طبیبش ننوشت
سبزه‌ی خط تو دیدیم و ز بستان بهشت
به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم
آن یکی عمر کند در سر فردوس برین
وان دگر گرم چک و سفنه و دکان و زمین
آرزویی است مرا خوش‌تر از آن برتر از این
نکند همتُم این بازی طفلان تمکین
با چنین گنج که شد خازن آن روح‌الامین
به گدایی به در خانه‌ی شاه آمده‌ایم
کیست لیکن شه ما؟ بنده‌ی مخصوص خداست
بی‌نیاز این شه ما از علم و طبل و لواست
پای تا سر همه صدق ست و صفا، مهر و وفاست
کوه حلم است نه بازیچه‌ی بیداد و هواست
لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست؟
که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم
ای خوش آن دل که در آن بارگهش باشد بار
ای خوش آن سرکه فتد در قدمی همچو غبار
ورنه بی‌دوست چه باشد دل و جان را مقدار
غم و رنج کهنی دارم و دردی دشوار
آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار
که به دیوان آمل نامه سیاه آمده‌ایم
ای که گویند شود حاجت خلق از تو روا
ای بسا درد که فیض نفس‌ت کرد، دوا
به عنایت نظری بر من افتاده ز پا
سخت دیر آمده‌ام همتی ای فرّهما
حافظ این خرقه‌ی پشمینه بینداز که ما
از پی قافله با آتش و آه آمده‌ایم
چند سال پیش شنیدم در تهران بزرگی است که به قول ملای روم از طبیبان الهی است وعده‌ای چون پروانه به گرد شمع وجودش
جمع و از روح فیّاض او به نور و نوائی رسیده‌اند. من هم که بزرگ‌ترین آرزوم زیارت چنین نازنینانی است به لطف دوستی
رخصت گرفتم و دو سه بار سعادت درک محضرش نصیبم شد. مردی سلیم‌النفس، پرهیز، گشاده‌رو و فروتن دیدم که با وجود کهولت
و اینکه سال‌ها بود بینائی دیدگانش را ترک گفته بود خرم و راضی و شاد می‌نمود. اما متأسفانه من بهره و نصیبی نیافتم
و مشکلی از مشکلاتم حل نشد و البته این حرمان را حمل بر بی‌سعادتی خود می‌کنم لا غیر که گفت:
گناه بخت من است این…
باری صبح آدینه‌ای که برای بار دوم می‌خواستم به آن محفل صفا بروم دیدم مطلع این غزل خواجه را با خود زمزمه می‌کنم
پس در همان وقت و با شتابی که داشتم آن را تضمین کردم، بردم و خواندم و مورد توجه مراد و مریدان قرار گرفت و بسیاری
از آن دوستان آن را نوشتند.

دیدگاهتان را بنویسید